
می دانم تنها با لمس جسم نمی توان به دلتنگی ها پایان داد، اما حضور فیزیکی گاهی چنان لازم است که شروع به پیدا کردن راهی می کنی که بیابی اش، در آغوش بگیری اش و لحظاتی به شمارش نفس هایش بپردازی.
مسافت هم مفید است هم نه. از خانه که دور می شوی از اتفاق های آن دور می شوی. نمی دانی چه کسی درست در چه زمانی شیر آب را باز می کند یا پرده اتاق هنوز کشیده است یا نه!
اما اگر از شخصی دور شوی، می دانی در ساعت معینی به کار معینی مشغول است، تنها اگر ذره ذره اش را به خاطر سپرده باشی، می دانی هنگام کشیدن سیگار به چه چیز فکر می کند، تنها اگر به درونش رخنه کرده باشی.
میدانی چای اش را با آویشن می خورد، قهوه اش چقدر تلخ است، و در ساعت 7:45 کدام موسیقی را گوش می دهد، تنها اگر به چشم هایش خیره شده باشی و خورشید را دیده باشی. فقط زمان دلتنگی هایش را نمی دانی!
مسافت من را از زندگی ام جدا می کند وبه تصویرهایی نامفهوم پیوند می دهد.
تو آفتاب می خواهی،خورشید سرد می تابد اینجا عزیز من...