تبليغاتX
مرده ای در قاب
جمعه هشتم آبان 1388

 

می دانم تنها با لمس جسم نمی توان به دلتنگی ها پایان داد، اما حضور فیزیکی گاهی چنان لازم است که شروع به پیدا کردن راهی می کنی که بیابی اش، در آغوش بگیری اش و لحظاتی به شمارش نفس هایش بپردازی.

مسافت هم مفید است هم نه. از خانه که دور می شوی از اتفاق های آن دور می شوی. نمی دانی چه کسی درست در چه زمانی شیر آب را باز می کند یا پرده اتاق هنوز کشیده است یا نه!

اما اگر از شخصی دور شوی، می دانی در ساعت معینی به کار معینی مشغول است، تنها اگر ذره ذره اش را به خاطر سپرده باشی، می دانی هنگام کشیدن سیگار به چه چیز فکر می کند، تنها اگر به درونش رخنه کرده باشی.

میدانی چای اش را با آویشن می خورد، قهوه اش چقدر تلخ است، و در ساعت 7:45 کدام موسیقی را گوش می دهد، تنها اگر به چشم هایش خیره شده باشی و خورشید را دیده باشی. فقط زمان دلتنگی هایش را نمی دانی!

مسافت من را از زندگی ام جدا می کند وبه تصویرهایی نامفهوم پیوند می دهد.

 

تو آفتاب می خواهی،خورشید سرد می تابد اینجا عزیز من...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:47  توسط این همه دور-این همه نزدیک  | 

سه شنبه چهاردهم مهر 1388

بیماری عجیبی رشد کرده و از دست کسی کاری ساخته نیست. یه کمبود، یه خلاء که همیشه هست و از بین نمی ره.

 حس می کنی حضور کسی میتونه درمان قطعی باشه و می فهمی که لایه های زیرین این بیماری با این جور درمان ها از بین نمیره. لایه های پیچیده تنهایی که مثل گره های کور درهم تنیده شده اند.

حتی نمی شه برای کسی توضیح بدی که از چی رنج می بری. بازم سعی می کنی که لبخند بزنی. اما روزنه چشم ها تا اعماق، همون جایی که بیماریت رشد می کنه کشیده شده و لبخند مثل یه قطره آب میمونه که رو یه جنگل آتش گرفته ریخته باشی...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:40  توسط این همه دور-این همه نزدیک  | 

جمعه دهم مهر 1388
 

نور را لمس می کنم، سرخی سیب های پا درختی هوش از سرم می برد. سبز، قرمز، سیاه.

آفتاب را شکار می کنیم. آتش را شکار می کنیم و باد سرد سرد با من قدم می زند.

من با سکوت بزرگم با رودخانه خروشان حرف می زنم. صدایی جدایمان می کند. وقت رفتن است...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:3  توسط این همه دور-این همه نزدیک  | 

یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388

 

روی نقطه سکوت این دنیا نشسته ام. زنی با گیس باف های بلند سر نوشت.

باد می وزد. چیزی نمی گویم و انگار دنیا می گذرد و می گذرد و می گذرد.

 

گروه پرندگان مهاجر. گردش فصل. دوست داشتن ابرهای بی شمار.

کابوس هنگام بیداری. گردش برگ های پائیزی. دوست داشتن پیاده روی بر آسفالت تازه و سیاه.

خنده. خنده های بی دلیل. گردش عقربه ها. دوست داشتن بی پروای ترانه ای قدیمی.

گریه. گریه های با دلیل. گردش روزهای یکسان. دوست داشتن خلاء اکنون و گذشته و حال.

 

روی نقطه سکوت این دنیا نشسته ام. من زنی با تمام دوست داشتن های زندگی...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:40  توسط این همه دور-این همه نزدیک  | 

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388

 

میدان هفت تیر.ایستگاه اتوبوس. گرمای ساعت ۴. ماشین هایی که با عجله عبور می کنند و من که بی تفاوت به اطراف نگاه می کنم.

هزار و یک فکر، هزار و یک غم، هزار و یک شکوه. سرمو چرخوندم که ببینم اتوبوس داره میآد یا نه... خودمو فراموش کردم. انگار نه انگار سرم از درد داشت می ترکید. به خودم فحش دادم. اشکم سرازیر شد. نمیدونستم چی کار کنم.

 

 اتوبوس اومد و رفت و من نفهمیدم...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:57  توسط این همه دور-این همه نزدیک  | 

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388

 

صدایی از لابلای سکوت های بسیار شنیده می شود: (چرا داری دست و پا میزنی؟ بتمرگ سر جات).

و من تسلیم صدا می شوم.

 کسی بال هایش را باز می کند. من نشسته ام. کنارم تاریخ هایی محو بر کاغذ هایی کاهی.

( حالا هی بخند. هی گریه کن). از دور دستها نوید باران می دهد آسمان گرفته ی تیره.

احساس می کنم باید عمیق تر نفس بکشم. عمیق تر نگاه کنم و عمیق تر و عمیق تر و عمیق تر... زندگی بدتر از این چیزیه که الان هست، پس باید بخندم یا گریه کنم؟....

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:23  توسط این همه دور-این همه نزدیک  | 

دوشنبه دوم شهریور 1388

 

Lhasa, Tibet

موسیقی، نور کمرنگ شمع های روی میز، کتابی که سارا به من داد کنار خرت و و پرت های زیاد دیگر. رویای تبت. دود لغزان عود. هویت ناشناخته ام کنار رژ لب قرمز کمرنگم.

 پرده را می کشم. از هجوم تصویر های خیابان فرار می کنم. اتاق تاریک است. به فکر فرار از چیزی هستم که اکنون در آن غرق شده ام. چیزی که دیگران به خاطر آن از من فرار می کنند...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:45  توسط این همه دور-این همه نزدیک  | 

دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388
 

گذشت زمان را وقتی احساس می کنم که در موقعیتی خاص متوقف می شوم.

از پرسه های شبانه و ماه روشن بالای شیروانی خبری نیست. تنها پری را که دارم آتش می زنم، تو ظاهر می شوی!

در موقعیتی خاص خودم را به زمان حال پرچ کرده ام. در اتاقی کوچک به پنجره ای کوچک نگاه می کنم. تابستان است، فصل کوچ نیست. عجیب است که صدای تو را از سرزمینی دیگر می شنوم؟...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:58  توسط این همه دور-این همه نزدیک  | 

شنبه شانزدهم خرداد 1388
 

#1, Gala des étoiles, Champs-Elysées theater, Paris, France 

 داشتم جنس فلز چهره ات را حدس می زدم که آواری از تیر آهن شدی. به گل های قرمز قالی نگاه می کردم که زمین پژمرده شد، ساعت کوچک چوبی ام پژمرده شد، روسری ام،کفش های تازه سفیدم،دفتر نیمه کاره ام، اتاقم که پر از حضور سبز تو بود همه و همه پژمردند.

نور اتاق رو کم کردم چشم هام دیگه طاقت نور رو نداره...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:7  توسط این همه دور-این همه نزدیک  | 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388
 

همیشه یه جهنم تو گلومه...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:30  توسط این همه دور-این همه نزدیک  |